آزادی نزدیک به مطلق!
(برای کی؟)

احمدی نژاد: من با بگیر و ببندها مخالفم، ما هیچ برخوردی با مطبوعات نکرده ایم.
سه شنبه، بیست و هفتم بهمن ماه هشتاد و هشت، نهاد ریاست جمهوری ایران.

تعدادی از نشریات توقیف یا لغو امتیاز شده در چند سال اخیر:

- هفته نامه ی ایران دخت
لغو امتیاز؛ ۱۰ اسفند ماه ۱۳۸۸

- روزنامه ی اعتماد
تاریخ توقیف؛ ۱۰ اسفند ماه ۱۳۸۸

- روزنامه ی فرهنگ آشتی
لغو امتیاز؛ ۲۸ دی ماه ۱۳۸۸

- روزنامه ی انديشه نو
تاریخ توقیف؛ ۳۰ آذر ماه ۱۳۸۸

- روزنامه ی حیات نو
تاریخ توقیف؛ ۱۶ آذر ماه ۱۳۸۸

- روزنامه ی سرمایه
لغو امتیاز؛ ۱۱ آبان ماه ۱۳۸۸

- روزنامه ی اعتماد ملی
تاریخ توقیف؛ ۲۵ مرداد ماه ۱۳۸۸

- روزنامه ی صدای عدالت
لغو امتیاز؛ ۵ مرداد ماه ۱۳۸۸

- روزنامه ی کلمه ی سبز
تاریخ توقیف؛ ۲۴ خرداد ماه ۱۳۸۸

- روزنامه ی یاس نو
تاریخ توقیف؛ ۲۶ اردیبهشت ماه ۱۳۸۸

- روزنامه ی کارگزاران
تاریخ توقیف؛ ۱۱ دی ماه ۱۳۸۷

- هفته نامه ی شهروند امروز
تاریخ توقیف؛ ۱۵ آبان ماه ۱۳۸۷

- ماهنامه ی ارژنگ
لغو امتیاز؛ از آبان ماه ۱۳۸۷

- روزنامه ی آینده نو
لغو امتیاز؛ از مهر ماه ۱۳۸۷

- ماهنامه ی هفت
لغو امتیاز؛ ۲۶ اسفند ۱۳۸۶

- ماهنامه ی عصر پنج شنبه
لغو امتیاز؛ ۱۷ بهمن ماه ۱۳۸۶

- ماهنامه ی زنان
لغو امتیاز؛ ۸ بهمن ماه ۱۳۸۶

- روزنامه ی شرق
تاریخ توقیف؛ ۱۵ مرداد ماه ۱۳۸۶

- روزنامه ی مشارکت
لغو امتیاز؛ ۱۲ تیر ماه ۱۳۸۶

- روزنامه ی هم میهن
تاریخ توقیف؛ ۱۲ تیر ماه ۱۳۸۶

برگرفته از: کافه رستریتو
 

[بايگانی سيبستانک]
 
 
ژورنالیسم ایرانی و اکتیویسم انقلابی  |:|   فیل های رسانه ای از نفس افتاده اند  |:|   متن پیشنهادی قانون اساسی جمهوری آینده ایران  |:|   تنها یادداشت بدردبخوری که پس از مرگ هانتینگتون به فارسی دیده ام  |:|   داستان زمانه و گسست ارتباط آن با مخاطب  |:|   گفتگوی من و بیلی با نویسنده سیبستان - نشر مجدد  |:|   فروش دستگاه های استراق سمع ده هزار تومانی و قطره خواب کردن زنان  |:|   فیلترینگ با 5 میلیارد تومان بودجه دوسال آینده اش کجا را هدف قرار داده است؟  |:|   هلندی های طرفدار قصاص  |:|   وقتی بسیچ شیرینی پخش می کند!  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
نامه های عاشقانه يک پيامبر
مصحف با قرائت و امکان جستجو
شريعت عقلانی
در باره شریعت و عقلانیت
ايران و جامعه اطلاعاتی
کتابخانه فارسی آنلاين
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
سايت جامع پارتيان
نمايه مجلات داخل ايران
راهنمای سايت های افغان
آينه افغانستان
Wong Kar Wai
Thoughtland
HAWCA
International Crisis Group
Alan Sokal
Prospect Magazine
Counter Punch
New Yorker
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
Kargah
Marge Casey
Fleurs du Mal
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 
 
قلمدون [16]
مفهوم‌ها [70]
مفهوم‌ها 2 [19]
ما و آمريکا [30]
مانيفست ايرانی وبلاگ [39]
نقد و نظر [64]
همسايگان [12]
هويت ايرانی [27]
هویت ما ایرانی ها [16]
و مثلا شرح حال [29]
کلمات [19]
کارگاه نشانه شناسی [10]
گنجی و کلمات [13]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [40]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [38]
ايران [77]
ايرانشناخت [13]
اجتماعيات [58]
اروپا [38]
از خامه‌ ديگران [37]
بوطيقا [15]
تک‌گويی [13]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [35]
دين [34]
دین جمهوری و دین استبداد [14]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [22]
رسانه [22]
زبان [16]
سفر نوشته [39]
سنت و مدرنيسم [21]
سينما [15]
سياست [62]
سيبستانه [2]
شهرانديشی [6]
شعرها [24]
عکس [45]
 
 
March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 




March 15, 2010  
آتش ایمانی و ایرانی  
 
در و دیوار را پر کرده اند از اینکه علما با چارشنبه سوری مخالف اند. خب باشند! مگر همه چیز ما از علما ست یا تابع ایشان است؟ علما که سهل است قران می فرماید مادران دو سال کامل کودک را شیر دهند. چرا کمتر زنی امروز به این فرمان یا درخواست یا توصیه قرآنی عمل می کند؟

این حاملان فقه باید به راههای تازه برای حفظ ارتباط شان با مردم شهرنشین بیندیشند. نوگرایی این نیست که همه علما وبسایت داشته باشند ولی همان حرفهای کهنه و همیشگی را بزنند. یا دریایی از حدیث را در یک لوح فشرده بریزند اما در نگاه به دین و شیوه ارجاع به متن همان راهی را بروند که پیش از این رفته اند.

اصلا اینها را بگذاریم کنار. علما دست کم به حرف کدیور گوش کنند و اندازه وزن خودشان حرف بزنند. آنها که باید بهتر از هر کسی بدانند که بیشتر این آقایان مرجع های دولت نهاده هستند. آنها باید بهتر بدانند اگر مراجع و اصحاب فتوا وزنی و نفوذی داشتند مربوط به زمانی بود که عرف وزن و اتوریته و مرجعیت انها را تعیین می کرد و همان عرف هم به آنها قدرت می بخشید. علما حالا نه وزنی دارند و نه اتوریته و نفوذ اجتماعی. مراجع خاصه مراجع دولت نشانده مدتها ست که دیگر جزو گروههای مرجع اجتماعی نیستند. 

دو برنهاده: اگر مراجع نفوذی داشتند دست کم اندکی مردم را نسبت به چارشنبه سوری مردد کرده بودند. نکرده اند و سی سال هم گذشته است. امروز می خواهند فرمان نفی آنها شنیده شود؟

مساله محکم تر از اینها ست. در همان مشهد کودکی های من با وجود خانواده سخت مذهبی از پدر و عمه تا عموها و دایی ها و بزرگان فامیل هیچکس نبود که شب چارشنبه آخر سال با آتش مخالفت کند. آخوندها حرفهای خود را می زدند خانواده کار خود را می کرد. عرف قوی تر بود و هست و خواهد بود.

از صدر اسلام چهارده صد ساله می گذرد و این دست مخالفت ها نتیجه نداشته امروز نتیجه خواهد گرفت؟ 

آیا اینها از سر ایمان است که می گویند یا از سر سیاست است؟ مرحوم مطهری که بر ضد چارشنبه سوری حرف می زد به خاطر مخالفت با باستانگرایی شاهنشاهی حرف می زد. امروز و خاصه این چارشنبه سوری هم که از آفتاب روشن تر است: اینها از سبز شدن آتش چارشنبه سوری می ترسند. و فضا را با این حرفها برای بگیر و ببند و زهرمار کردن شادی سور چارشنبه آخر سال اماده می کنند. اینها کی دین ورزی کرده اند که حالا بکنند؟

اما مساله آتش هم ایمانی است و هم ایرانی است. علما از سر فاصله گذاری های بی معنای خودشان و در واقع سیاست اداره جامعه لازم می دیده اند از آتش پرهیز کنند خاصه در ایران تا از بازگشت فرهنگ قدیم جلوگیری کرده باشند.

قرآن به روشنی تقدیس کننده آتش است. آتش در دو موضع مهم در قرآن ستوده شده است و منشا ظهور سخن و کلام الهی قرار گرفته است. یکبارش هم کافی بود تا از این مخالف خوانی دست برداریم اما قرآن را هم با حجاب می خوانند در جمهوری حجاب.

داستان آتش ابراهیم داستانی است شگفت که می ارزد این روزها در کنار فلسفه های ایرانی بزرگداشت آتش به آن نیز توجه شود. داستان قرآنی ابراهیم داستان عبور پاکبازانه از آتش است. آتش بی گناه را نمی سوزاند. ابراهیم در آتش می شود و خداوند به آتش می گوید که بردا و سلاما باشد. نه بسوزاند و نه آسیب برساند. این ابراهیم همان است که پدر اسلام خوانده می شود: هو سمیکم المسلمین. عین این در داستان سیاوش است. این همانندی ها معنادار نیست؟  

دوم آن داستان جاودانه ظلمات طور و راه یافتن موسی است به حضور درخت آتش. در آنجا برای نزدیک شدن به آتش قرآن می گوید که خدا از موسی خواست تا پای افزار برکند زیرا که وارد مکانی مقدس می شود: فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی. و بعد صریحا می گوید که خداوند از درون آتش با موسی به سخن گفتن آغاز کرد. کلمه الله از آتش برآمد و بر جان موسی آتش زد و راه موسی به آتش روشن ساخت. و در این رمزها ست. این ها به گفتن و  پژوهش نمی ارزد؟ این پای فشردن بر نفی هر چه از ایران است تا به کی؟ می گوید اگر پدران شما کاری می کردند شما نیز باید همان کنید؟ می گویم اگر پدران شما علما بیهوده با آتش مثل هزار چیز دیگر مخالف بودند باز هم شما باید راه همانها را بروید؟ 

ما میراث بزرگی داریم. اما برای درک آن به شیوه ای خداپسندانه و مردم پسندانه باید از روی و ریا و دروغ و ژازخایی دور بود. هر کسی از دین و قرآن و میراث مشترک ایران و اسلام چیزی در می یابد اما آنکه در مقابل مردم ایستاده است و دین خدا را به بازی گرفته است چه می تواند دریافت؟ می گوید در این مفسده ها ست. می گویم برادر! آقا! علما! صاحب فتوا! در دروغ و تقلب و حبس بی دلیل مردم ایران زمین و گروگان گرفتن دین و هتک آبروی بسیاری از مسلمین و ناصحین مفسده نیست؟ و کدام مفسده بزرگتر از مفسده هایی که نسل و حرث را نابود کرده است؟ شما کی به حال مردم مسلمان دل سوزانده اید که حالا حرف تان را به سمع قبول بشنویم؟ کی شما اولویت هاتان  درست می شود؟ کی می خواهید به جای جنگیدن با درک غریزی مردم از نمادهای مقدس با ریاکاری و فساد نهادینه شده در دولت و مراکز قدرت بجنگید؟ چرا به جنگهای خیالی می روید و از جنگ حقیقی روی می گردانید؟
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
March 13, 2010  
گر ز دست زلف مشکین ات خطایی رفت رفت  
 
من از آن دانشجویان ادبیات بوده ام که کمتر به رمان خواندن علاقه داشته اند و وقتی می خواسته اند رمان بخوانند تاریخ می خوانده اند! و در دوره معاصر هم می رفته اند سراغ خاطرات. این خاطرات هر قدر هم یکطرفه نوشته شده باشد باز داستانی است که واقعی بودن آن را نویسنده ادعا کرده است. در میان همه خاطره هایی که خوانده ام صمیمانه تر از خاطرات زنده یاد  دکتر عبدالهادی حائری صاحب مقالات درخشان و کتاب مستطاب اندیشه گران ایرانی و دو رویه تمدن بورژوازی غرب ندیده ام (آنچه گذشت، نشر معین 1372). دکتر حائری که در حضور هم مثل هر درخت پرثمر افتاده  بود و از خود تصویری فروتنانه - و نه شکسته نفسانه- داشت، بی کم و زیاد تصویری از خود به دست می دهد با همه خطاهایش با همه مشقت هایش با همه دانایی و محدودیت های دانش اش. از خود و از دیگران نیز.

وقتی محمود فرجامی از من و دوستان دیگر خواست که در باره باورهای خطای خود بنویسیم (+) فکر کردم ببینم در تاریخ ما کسی هست که چنین کرده باشد. طبعا اولین کسی که به یادم آمد غزالی بود که نام کتابش المنقذ من الضلال خود نشان می دهد که خواسته از گذشته فکری خود انتقاد کند و از آن به ضلالت تعبیر کرده است. اما آیا آنچه گذرانده ایم ضلالت است و آنچه در آن هستیم هدایت است؟ اینطور نیست. غزالی هم در آنچه ضلالت می دید خطا کرده بود و هم در آنچه هدایت ارزیابی می کرد بر خطا بود. پس او از خطایی به خطایی رفته بود؟ باز هم نه. خطای او این بود که فکر کرده بود بر خطای خود نقطه پایان گذاشته است.

من خطاهای بسیار داشته ام که امروز به آنها آگاه می شوم و حتما خطاهایی هم دارم که فردا بر من آشکار می شود. اما امیدوارم این خطا را نکنم که خود را از خطا مبری ارزیابی کنم. بخشی از عریان شدن خطا از رشد ما ست و فاصله ای که از گذشته می گیریم و بخشی هم از آشکار شدن جنبه های پنهان ان چیزهایی است که زمانی درست و صواب می دیدیم. بعضی خطاها هم از تغییر فضای اجتماعی عریان می شوند. اصلا رساله باید نوشت در اینکه خطا چگونه خطا می شود. چرا زدن زن و فرزند زمانی خوب و پذیرفته است و زمانی دیگر وحشیگری دانسته می شود. چرا زمانی برده داری بی عیب بود و تبعیض مستحسن و زمانی دیگر برده داشتن جرم شد و تبعیض مایه شرمساری و موجب تعقیب کیفری.

در حوزه زندگی فردی یک خطای ده دوازده ساله من این بود که فکر می کردم عشق من می تواند معشوق ام را رام کند. اشتباه بود. عشق از ان من بود. عشق می ورزیدم و امید می بردم که این فن شریف چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود. از بابتی نشد. آنچه در عشق آموختم در هیچ مکتب دیگری نمی توانستم آموخت. اما اگر مقصود رسیدن به معشوق بود خطا بود. عشق هرقدر صاف باشد و پالوده باشد و پر رنج باشد الزاما راه به دل معشوق نمی برد و او را رام نمی کند. عشق باید باید دو طرفه باشد. عشق یکطرفه بیهوده است. در عشق بودن چیزی کم ندارد. سوزاندن اش از عشق های دیگر و دوسویه بیشتر هم هست. عشق فراقی از عشق وصالی حتما رنج آفرین تر است. اما این بیت حافظ را می تواند نسخ کند که فرمود ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود.

وقتی پس از یک دهه تلاش به نتیجه نرسیدم البته شکست خوردم اما از این رنج گنجی هم به دست اوردم. هر رابطه انسانی دوسویه باید باشد و گرنه رابطه انسان امروز نیست. از این دوسویگی ثمرها برداشته ام.

یک خطای دیگر من نیز این بود که در حوزه وسیعتر فردی به عنوان معلم شاید فکر می کردم تعلیم و تربیت از هر کسی می تواند آدم مدرن و امروزی بسازد که روی پای خود بایستد. متوجه شدم که خطا ست. این را به تجربه سالیان دریافتم. کانتکست اجتماعی می تواند هر چه رشته می کنی پنبه کند. مدرن شدن که سهل است حتی سوادآموزی هم پیش نمی رود. تو خود را هلاک کن وقتی آدم باسواد در جامعه از بی سواد عقب می ماند و سواد معیار ارتقای اجتماعی نیست سواد رشد نمی کند. سواد جذابیت پیدا نمی کند. و من با چه شوقی سر کلاس می رفتم. و می دیدم که دم گرم من در جان سرد و گریزان از سوادناکی اکثریت تاثیر ندارد جز قلیلی که از سر غیرت یا محبت به معلم خود می خواندند.

در حوزه اجتماعی و سیاسی خطای بزرگ من مانند بسیارانی دیگر اعتماد کامل به آقای خمینی بود. ما در آقای خمینی هر چه می دیدیم می دیدیم اما او در ما مردمی رعیت می دید که باید باید تابع او باشند و گرنه وجود نداشته باشند بهتر. من پس از 30 سال هنوز هم سخت ام است از او به بدی یاد کنم. نمی کنم. اما امروز می بینم که هیچ رابطه ای میان من و او نیست. او حتی پدر مهربان هم نیست. سخنرانی های او به نحوی تکان دهنده ضد انسانی است و ضد عقل است. باید از صدا و سیما سپاسگزار بود که همه این دست سخنرانی ها را که من هولناک می بینم یکجا در ان مستند مشهور و جنجالی و واقعا «شاخص» جمع کرده است و کلی هم در پخش آن همت درج کرده است. این سخنرانی ها نشان می دهد که چگونه من و بسیارانی دیگر کسی را دوست می داشتیم که ما را دوست نداشت. او ما را آجر نظام خود می خواست و مبتذل ترین اندیشه های دولتداری در روسیه و چین و کوبا و کره شمالی را به اسم دولتداری ائمه به ما عرضه کرد.

آقای خمینی نه برای دانشگاه احترام قائل بود و نه برای آدم و فکر مستقل ارزشی می شناخت. او مرد مسلمان معتقدی مانند مصدق را که در دوره ای که او به دنیا نیامده بود یا در کوچه خاکبازی می کرد رساله دکتری اش را در سوئیس در باره اسلام و حقوق اسلامی می نوشت از اسلام و مسلمانی خالی می دانست. لابد چون می خواست دهان ملیون را ببندد. او قصاص را به غیرشرعی ترین وجهی ابزار سرکوب ملیون می کرد و همه کارهایش را با سخنرانی پیش می برد و با دستگیری و تهدید. از نظر من همان یک سخنرانی اش علیه جبهه ملی کافی ست که آدم از شرم آب شود که چطور این چیزها را می شنیده و باز به این مرد دلبسته بوده است.  

تا اینجا خطاهای بزرگ و طولانی مدت من همه از عشق بوده است. عشق سرمایه فرهنگ و ادب من است. اما من در پیگیری آن و دنبال کردن اش در زندگی فردی و اجتماعی خود سخت به خطا رفتم. عشق در عالم فردی ار نوع یکسویه اش باید کنار گذاشته شود و در جامعه باید به بافت اجتماعی پیوند بخورد و از عالم سیاسی کلا باید به کنار نهاده شود. این مساله ولایت که همدوش عشق و اخلاص است در سیاست اسباب هزار فتنه است. در سیاست کار با حساب و کتاب است و با مصلحت ها ست. چنانکه می بینیم. و رند عالمسوز را با مصلحت بینی چه کار؟ این دو کنار هم نمی توانند نشست.

از آدم سیاسی باید حساب کشید بی تعارف و دقیق. همه نظام سیاسی باید بر محور حساب کشی و پاسخگویی بنا شده باشد و گرنه نتیجه همین می شود که می بینیم. آدمهایی عادی که به خدایی رسانده می شوند. آدمهایی که سرمایه انسانی و ملی و منافع یک نسل و یک مملکت را بر باد می دهند.

خطاهای دیگر من هم کم نیست. بی اغراق زندگی ام را می توانم از این نگاه بنویسم که در کدام دوره چه خطاهایی داشتم و چرا و چگونه از آنها رها شدم. اما همیشه به خود و به دوستان و همکاران و دانشجویان ام گفته ام که خطا را دوبار نباید تکرار کرد. ما همه مجاز به خطا هستیم. اما خطا بر خطا نباید انباشت. باید از خطا رها شد و از راههای آزمون شده نرفت. اما نکته اینجا ست که فرهنگی که برای ما به جا مانده سرشار از سرچشمه های خطا ست. ما یاد می گیریم ایثار کنیم اما از ایثار و کار و شوق ما رندان سود می برند. ما یاد می گیریم که ولایت داشته باشیم. اساس مذهب ما بر ولایت است اما یکسویه می ماند. ما خطاهامان را که می شماریم باید راه برگشت آن خطاها را سد کنیم. نه به جبر که به اندیشه و صبر. باید اخلاق والا را قانون حمایت کند. باید قانون در جهتی مستقر شود که راستی و اخلاق مدنی حاکم شود و ریاکاری و آدمخواری رسوایی آور باشد.

هر طرف که می نگریم خطایی هست. هم در خود هم در فضای فرهنگی مان. در داخل یا خارج کشور. در محیط زیست یا در رسانه هامان. در ازدواج و اخلاق جنسی مان. در اقتصاد و مدیریت نفت مان. در دانشگاه و نشرمان. در موشک هوا کردن و ادعاهای تمام نشدنی مان. من تنها یک راه می شناسم: نقد کنیم. خطا را تکرار نکنیم. معیار بگذاریم. بحث کنیم. مساله ها را الهی نکنیم و انسانی ببینیم. از ادعای علامه بودن و صد اختراع داشتن و مدرک بی محتوا درست کردن دست برداریم و فروتنی پیشه کنیم. عالم شدن آسان نیست و به آن آسانی هم که در ایران اتفاق می افتد نیست اما کاملا ممکن است. انسان شدن هم بر خلاف آنچه آقای خمینی می گفت محال نیست. فقط باید باور کنیم که دیگران هم وجود دارند و راه استفاده از جهل مردم را به دست طراران ببندیم. در گسترش آگاهی بکوشیم.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
March 2, 2010  
این باش و آن نباش زبان و منطق سبز نیست  
 
بسیاری از دوستان لابد تا امروز وبسایت تر و تازه تهران ریویو را دیده اند که به همت شروین نکویی آکادمیسین جامعه شناس و اهل سلوک پا گرفته است.  شروین امید می برد که این پایگاه مجازی محلی برای بحث های ضروری جنبش سبز باشد به تعبیر من و یا در تعبیر خودش جایی که بتوان از «نحوه‌ی اندیشه ورزیدن درباره‌ی ایران و کنش‌های سیاسی که از هر طرف در قبال آن صورت می‌پذیرد تا اندازه‌ی زیادی منسوخ، تکراری و قالبی است» فراتر رفت. هدفی بلند و دشوار. اما من خوشبین ام و خوش بین هم می مانم که کارهایی که باید کرد از همین تلاشها پایه و مایه می گیرد. امروز هر ابتکار فردی اهمیت دارد. چون در راه پی افکندن اندیشه تازه ای هستیم. همه ما. همه کسانی که به آینده زندگی ایرانی فکر می کنند و آن را رها از اجبار و تحمیل و استبداد می خواهند.

من به سهم خود تلاش کرده ام در همین مسیر مقاله ای بنویسم و یکی از خوشفکرترین اندیشوران جنبش یعنی حمید دباشی را نقد کنم. مقاله من درست قلب ماجرای جنبش را می بیند. جایی که دور باش و کورباش را در ان راه نیست. نقد من به دباشی این است که نوع بحث او در باره اینکه چه کسانی حق دارند سخن بگویند به نحوی ترسناک یاداور خطاهای قرن بیستمی روشنفکران است. جنبش سبز مرزی برای سخن گفتن کسی ندارد. این درک من و بسیاری چون من از جنبش است. بنابرین با وجود آنکه او بدرستی می گوید باید دستور زبان خاص جنبش سبز را کشف کرد ناگهان به چاه ویل گزش و گزینش می افتد:

آنچه دباشی در نقد گروهی از ایرانیان مقیم آمریکا می‌گوید به نظرم رونویسی از یک دستورزبان کهنه است. زبانی که جنبش سبز زوال و خاموشی آن را نوید می‌دهد. او می‌گوید:

“لابد سر این اصل هر آدم منصفی توافق خواهد کرد که هر ایرانی که امروز در امریکا دارد برای جنبش سبز سینه چاک می‌کند ولی در عرض حداقل هشت سال سیاهی و تباهی و خباثت ریاست جمهوری جورج بوش لام از کام علیه جنگ افغانستان و جنگ عراق باز نکرده جانبداری او از جنبش سبز از ضریب محدودی از اعتبار برخوردار است”.

و البته این ضریب محدود کمی بعد تبدیل می‌شود به اینکه اصلا اعتبار ندارد:

“شصت سال است که دولت غاصب نژادپرست آپارتاید استعمارگر اسرائیل خون ملت فلسطین را در شیشه کرده، فرزندان آنها را کشته، زنان آنها را بیوه و عزادار کرده و سرزمین آنها را روز روشن از زیر پای آنها دزدیده است. لابد منصفانه است اگر به این حرف ساده معتقد باشیم که هیچ “فعال سیاسی” ایرانی (مردم معمولی را عرض نمی‌کنم) که در امریکا و یا اروپا زندگی می‌کند و طی این مدت دراز هرگز بر علیه این ظلم وقیحانه لام از کام نگشوده سینه چاک کردنش برای فقدان حقوق “بشر” در جمهوری اسلامی از بیخ و بن بی‌اعتبار است”.

من خود را آدم منصفی می‌دانم و بسیاری هم مرا به این صفت می‌شناسند، اما این منطق را درک نمی‌کنم و با دباشی همداستان نیستم. چه کسی گفته است که برای حمایت از جنبشی بر ضد ستم آدم باید بر ضد همه ستم‌های دیگر دنیا اول اعلامیه داده باشد؟ این یعنی پایه‌گذاری نوعی گزینش جدید از همان نوع که اساس تبعیض را در نظام مقدس پایه گذاشته است. جنبش سبز از کسی کارت هویت نمی‌خواهد. حمایت او از این جنبش، خود کارت هویت است. چرا باید این را مشروط به حمایت‌هایی که پیش از این کرده یا نکرده است بکنیم؟

متن این مقاله را می توانید در اینجا بخوانید:
منطق این باشی و آن نباشی دباشی

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
February 28, 2010  
ورود به مرحله تثبیت گفتار سبز  
 
میرحسين موسوی بار دیگر هوشمندی خود را در انتخاب زمان مناسب برای ارائه نظرات اش نشان داد. او اجازه داد تمام حرفها در باره 22 بهمن گفته شود و مجلس خبرگان هم تشکیل شود و آقای رهبر هم نظر آخرش را در باره نتیجه تحولات 8 ماهه بزند آنگاه دوباره به میدان بیاید. آخرین گفتار او که در قالب گفتگو ارائه شده است تفاوتی بزرگ با بیانیه ها و موضعگیری های قبلی او دارد. این گفتگو نشانگر ورود جنبش به مرحله تثبیت گفتار سیاسی خود است.

تمام هم و غم نظام این است که ضمن مرعوب کردن مردم و جوانان جنبش رهبران آن را نیز محاصره کند یا ایشان را به سازش و عقب نشینی وادارد. گفتگوی میرحسین موسوی نه تنها هیچ نشانه ای از عقب نشینی ندارد بلکه مانیفست وار اهداف و دستور کار جنبش را بار دیگر بیان و بر آن تاکید می کند. این به منزله شکستی بزرگ برای نظام مقدس است. نظامی که امیدوار بود راهپیمایی نمایشی و مهندسی شده اش در 22 بهمن اوج یک جنگ روانی باشد و به سلامت گذراندن اجلاس خبرگان مهر تاییدی بر «رهبری درخشان» آقای رهبر باشد اما درست روز بعد از سخنرانی رهبر برای خبرگان هر چه او رشته را پنبه شده می بیند. عصیبت کیهان در یادداشت امروز خود اصلا بی دلیل نیست.

اینک جنبش سبز تجربه بسیاری اندوخته است. رهبری جنبش با وجود تکثر آن به طور عمده به میرحسین نگاه می کند و موضعگیری های او دستور کار جنبش و خط مشی سیاست آن را تعیین می کند. با اینهمه او به عنوان رهبر یک جنبش دموکراتیک می گوید که با دیگر رهبران جنبش ارتباط دارد و میان آنها «هماهنگی بسیار خوبی» برقرار است. ولی هشدار می دهد که اگر امکان کار برای رهبران داخلی غیرممکن شود انتقال رهبری جنبش به خارج گریزناپذیر خواهد شد. او در واقع به نظام نصیحت می کند که قدر رهبران داخلی را بشناسد زیرا اگر رهبری جنبش به هر دلیلی از جمله بازداشت رهبران داخلی به دیگران منتقل شد آنها لزوما با همین سیاست با نظام مقدس روبرو نخواهند شد.

میرحسین همان اول صحبت «اکثریت» گروگان گرفته شده سیاسی را به چالش می کشد. خامنه ای می گوید باید تسلیم «اکثریت» بود. میرحسین می گوید: «اگر برای نطام تخمین وزن جمعیتی جنبش سبز اهمیت داشت، جلوی ابراز هویت جمعیت های سبز را نمی گرفت. ولی وحشت از آشکار شدن این هویت و دامنه آن، این فرصت تاریخی را گرفت.» حرف او روشن است. اکثریت در جنبش سبز است. اگر واقعا می خواهید تسلیم «اکثریت» باشیم بگذارید اکثریت معلوم شود. و اگر مانع ایجاد می کنید و راهپیمایی مهندسی شده برگزار می کنید معلوم است که ریگی به کفش دارید.

میرحسین در عین حال به عنوان نماینده اکثریت واقعی رفتار با اقلیت را نیز روشن می کند: «بنده با توهین به کسانی که موافق شعارهای جنبش سبز نیستند مخالفم. قرار نیست و قرار نبود که همه با ما هم رأی باشند و اگر کسی با ما هم رأی نیست انسان بدی شمرده شود. همه هموطنان ما هستند.» این همزمان درسی برای خامنه ای هم هست تا بگوید اگر فرضا جنبش سبز اقلیت هم باشد رفتاری که توی صاحب اکثریت ادعایی با آنها می کنی رفتاری مدنی و قانونی و برخاسته از روشی سالم در سیاست نیست.

نقد ویرانگر او به «مهندسی اجتماعات» از طرف رهبر و ولایتمداران نیز ممکن است از طرف رسانه های رهبر دیده و شنیده نشود اما همه انها که دست در کار این مهندسی بوده اند نمی توانند گوشهای خود را بگیرند و نشنوند. آنها می دانند که اکثریت مهندسی شده اکثریت نمایشی و خوراک رسانه است. برای گروگان گرفتن رای و انتخاب آزاد است. و البته «نه تنها افتخاری ندارد، بلکه شبیه همان ذهنیت استبدادی و رویه های پیش از انقلاب است».

میرحسین در هر جمله خود ضمن برشمردن انحرافات حاکمیت از قانون و رفتار مدنی راه حل خود را نیز ارائه می کند: در مقابل «انحراف شدید صدا و سیما و یکطرفه شدن آن و بسته شدن روزنامه های کشور و زندانی شدن ده ها روزنامه نگار» و در غیاب «تشکیلاتی که بتواند چهره های مؤثر را دور هم گردآورد تا به صورت آشکار و در چارچوب قانون اساسی کار را به پیش ببرند» او به استراتژی کلان خود توجه می دهد: «به اعتقاد اینجانب راهبرد «هر شهروند، یک رسانه» و همچنین گسترش فعالیت های شبکه اجتماعی در جهت گسترش آگاهی های سیاسی و اجتماعی، یک ضرورت است و جایگزینی برای آن وجود ندارد.»

 او با نگاهی معمارانه شبکه اجتماعی مدرن را در کنار سنتی ترین شبکه مدنی ایران یعنی بازار می گذارد که «تعداد زیادی مغازه، حجره، تیمچه، مسجد، قهوه خانه و غیره را به هم متصل می کند و علیرغم تنوع آدم ها و حجره ها، مفهوم بازار یک ساختار به هم پیوسته از واحدها را تداعی می کند.»

موسوی گرچه سیاست خیابانی را همچنان حفظ می کند اما می گوید «استفاده از خیابان ها، تنها راه نبوده است». او به انتشار آگاهی توصیه می کند و ضمن برشمردن آنچه ملت برای یک جامعه آزاد و مدرن و مدنی می خواهد می گوید: «باید به هر طریق ممکن از سوی جنبش سبز در سطح کشور و در میان همه اقشار، این آگاهی به مردم برسد که این خواست ملت، خواست جنبش سبز هم هست و نه تنها خواست آن است بلکه این مطالبات را همگانی کند.»

این یعنی اینکه جنبش در کنار سیاست خیابانی باید به تقویت شبکه های اجتماعی خود ادامه دهد. و هر عضو جنبش سبز گسترش آگاهی را در قالب رسانه ای فردی دنبال کند. او در جواب به «دهها میلیونی» که رهبر مدعی است گوش به فرمان او هستند می گوید: «
ده ها میلیون ایرانی که در این کشور با سانسور، جلوگیری از آزادی ها و اقدامات سرکوبگرانه، سیاست خارجی دمدمی و ماجراجویانه، سیاست های ویرانگر اقتصادی، رواج فساد و دروغ معترض هستند، خواهان تغییراتی هستند که به آنها مجال می دهد با حاکمیت بر سرنوشت خود، این سرنوشت تحمیلی از سوی کارگزاران بی کفایت را تغییر دهند.»

آنچه او به عنوان «ملت ما می خواهد» مشخص می کند پایه ای است برای امروز و آینده جنبش. اینها خواسته های کلیدی ایران امروز و آینده است: «ملت ما می خواهد در رقابت نفس گیر جهانی و منطقه ای، عقب نیفتد. ملت ما می خواهد با جهان خارج به جای دعوا و دشمنی، تعامل داشته باشد و سیاست خارجی توسعه گرا را دنبال کند.»

«ملت ما می خواهد کالاهای تولیدی، اعم از کشاورزی و صنعتی، زیر سیل خانمان برانداز واردات بی حساب و کتاب، مدفون نشود.»

«ملت ما می خواهد تحت عنوان خصوصی سازی، بیشترین پروژه ها و فعالیت های اقتصادی کشور در بنگاه های شبه دولتی و نیز سپاه جمع نشود.»

 «ملت ما می خواهد حکومت اجازه بدهد که در رسانه ملی، صدای همه ملت شنیده شود و نه افراد خاصی که کاری جز بی انصافی و تهمت زنی ندارند. آحاد ملت ما با یکدیگر دوست هستند و دوست ندارند به دو دسته حزب الله و حزب الشیطان، مردم و خس و خاشاک و گوساله و بزغاله تقسیم شوند.»

«این مطالبات کاملا اسلامی و عین قانون اساسی و کاملا منطبق با مردم سالاری دینی ماست. این خواسته ها نه جنبه ضدشرعی دارند که باعث فرمان تیر و قتل و زندانی شود، نه جنبه ضدملی و نه جنبه ضد نظام. این ها حقوق مردم هستند و به همین دلیل مردم از آن حمایت می کنند.»

اهمیت حضور روحانیون سبز در میان اعضای جنبش هم از همین منظر مورد توجه او ست و از ما می خواهد مراقبت کنیم که حاکمیت میان ما و روحانیون مدافع جنبش فاصله نیندازد: «
حضور آنها در جنبش سبز در شرایطی که از انواع روش ها و وسایل برای متهم کردن راه سبز به بی دینی و وابستگی به بیگانگان استفاده می شود، جنبه حیاتی دارد.»

موسوی در عین حال با گفتن اینکه «هدف آن نیست که تغییرات ناشی از این استراتژی حتما بدست سبزها اتفاق بیفتد» حاکمیت را خلع سلاح می کند. او بسادگی می گوید این اهداف ملت است. اگر شما توان اجرایی کردن آنها را دارید من موسوی شخصا هیج ادعایی ندارم. بنابرین می توانید صندلی تان را محکم بچسبید. خطری از جانب من شما را تهدید نمی کند مادامی که شما به خواسته ملت گردن می گذارید. این مساله مساله من موسوی نیست. مساله ملت است: «ما باید یک اصل اخلاقی را بیاد داشته باشیم و آن تصدیق درستی، خوبی و زیبایی است، حتی اگر این درستی و خوبی بدست ما صورت نپذیرد.»

موسوی با در میان گذاشتن اصول و پایه های خواست ملی و کنار کشیدن خود از تصاحب قدرتی که دارندگان اش حاضرند به هر خباثتی برای حفظ آن تن دهند موضع سیاسی خود را برای تبلیغ آرمانهای سبز کنار نمی گذارد: «می دانم قبول نخواهد شد، یا حداقل در شرایط کنونی قبول نخواهد شد. ولی می گویم وجود کانال یا کانال های رادیویی و تلویزیونی برای جنبش سبز، نظام را تقویت می کند و به وحدت ملی کمک می کند.»

او حاضر است از حق خود بگذرد اما از حق مردم در داشتن جامعه ای چندصدایی نمی گذرد: «بنده ترس آن را دارم که محدودیت های فکری باعث شود ما از کشورهای دست چندم منطقه هم عقب بیفتیم و نمی دانم چگونه ملت ما می تواند از خود در مقابل امواج برون مرزی که قطعا به فکر مصالح ملی خودشان هستند، محافظت نماید. مضحک است اگر تصور کنیم با پخش پارازیت، هک کردن ها و فیلتر کردن ها، این امواج را می توانیم کنترل کنیم.»

«سلاح ما در مقابل چنین کژراهه ای، رفتن به سمت میثاق ملی و مذهبی مان و تکیه بر آرمان هایی است که به ایرانی پیشرفته و صلح جو در سطح جهانی و در سطح ملی منجر می شود. ملت همه اقشار، همه قومیت ها، همه فرهنگ ها و همه جناح هاست.»

در کنار رسانه و دیدن ملت در همه تنوع اش او بر روش سیاسی انتخابات سالم تاکید می گذارد و انذار می دهد که: «تضمین انتخابات آزاد، رقابتی، غیرگزینشی و سالم، کلیدی ترین بخش راه حل هاست. اگر این امر حل نشود، ریزش مشروعیت نظام سرعت خواهد گرفت.» و می خواهد که این را نه تنها به گوش حاکمیت که به گوش همه مردم برسانیم. به گوش آن مردمی که به حاکمیت گوش می دهند و حاکمیت گوش شان را از دروغ و شایعه پر کرده است. 

از نگاه موسوی جنبش سبز آینده روشنی دارد. این «حرکتی است که از بطن گره های مرجع مهم جامعه ما متولد شده و در ارتباط با این گروه ها هم رشد کرده است». او می داند که جامعه ها به طور یقینی در مسیری می روند که گروههای مرجع شان نشان می دهند. موسوی به عنوان مثال «به نامه ۱۱۶ استاد دانشگاه تربیت مدرس» اشاره می کند که خود نیز یکی از انها ست: «بنده می خواهم بگویم همین نسبت را شما در میان پزشکان، معلمان، مهندسین، کارگران، جنبش زنان، ورزشکاران و هنرمندان و دیگر گروه های مرجع می توانید بیابید. چرا وقتی میلیون ها دانشجو در سراسر کشور در پشت جنبش سبز است، به آینده امیدوار نباشیم؟»

میرحسین موسوی به سرمایه ای که جنبش از همراهی گروههای مرجع اندوخته است توجه می کند و آرزو می کند که «روزی در کشور شرایطی ایجاد شود که مجموعه پوسترها، نقاشی ها، کلیپ ها و سایر آثار هنری خلق شده یک سال گذشته بدون سانسور به نمایش گذاشته شود و می دانم که انشاء الله با امید و حرکت جنبش سبز، روزی شاهد چنین نمایشگاهی که نشان دهنده شور و شوق ها و دغدغه های ملی ماست، خواهیم بود.» این بهترین پایان بندی برای گفتگوی او ست.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
February 19, 2010  
جنبش سبز مرگ ندارد  
 
جنبش سبز ایرانی ترین جنبشی است که می توان تصور کرد. این را بگذارید تا آخر یادداشت به آن برگردیم.

در این سالها بارها به این صحنه بازگشته ام که در گفتگو با یوسف رفیق انقلابی ام که به نوعی مثال و الگوی انقلابیگری از خود می ساخت، او همیشه می گفت باید جدی بود. نباید خندید! چندبار هم بدون اینکه نتیجه بگیرد به من تشر رفته بود که نخند! ولی حریف من نشده بود. من گوش ام به غریزه بود و شعر. یادم بود که باید بگذاریم غریزه پی بازی برود. شعر ما را نجات می داد که خلاصه حکمت مردم ما بود. ولی در این میان همیشه برایم سوال بود که چطور می توان نخندید. نخندیدن رمزی از بزرگی بود. مرزی بود که آدم فراسوی آن را آسان نمی توانست تجربه کند ولی نشانه اش این بود که دیگر نمی خندید. روایاتی هم دست به دست و دهان به دهان می چرخید که مومن نمی خندد. یادم است که وقتی برای اول بار پوستری از آیت الله خمینی منتشر شد که او در آن خندیده بود این شده بود مساله ای روانی فلسفی برای من و احتمالا خیلی های دیگر که ذهنی مذهبی داشتیم. تا مدتها با خود فکر می کردم چطور او می خندد؟ مگر او همان انسان کامل در زمان ما نیست؟

خندیدن سبک بود. آدم کامل کار سبک نمی کرد.

در سی سالی که از انقلاب گذشت عبوسی به یک الگوی رفتاری دولتی و یک سبک زندگی و مدیریت تبدیل شد. اما همزمان مردم بسیاری شروع کردند به چشیدن زندگی. فشار عبوس فروشان از یک سو و آوار جنگ از سوی دیگر ناگهان باعث شد همه مردم زندگی را دوباره کشف کنند. پس از جنگ هم این میل به زندگی قوت هر چه بیشتری یافت و کمتر عرصه ای ماند که ایرانی جماعت تجربه اش نکند. تمام تاریخ سی ساله انقلاب به عبارتی تاریخ زهد عبوس است و زندگی خواهی گرومانده. تمام تاریخ انقلاب نبرد مردمی برای نجات نشاط و زندگی در مقابل دستگاه دولتی است. 

لذت زندگی اکنون بزرگترین لذتی است که در ایران وجود دارد. زیرا لذت حرام است! تمام جنبه های زندگی ایرانی در حوزه حرام قرار گرفته است. پس همه مردم به چشیدن این میوه ممنوعه رو کرده اند.

زندگی خواهی به مهمترین رانه و انگیزه فردی و اجتماعی بدل شده است. این سرمایه بزرگ و زوال ناپذیر جنبش سبز است.

در این روزها در باره جنگ نامتقارن می خوانم و در باره دروغ فکر می کنم. دارم برای خودم حل مساله می کنم که این جماعت دولتی چرا دروغ می گویند؟ چرا همه چیزشان دروغ شده است؟ جواب اش را در همان جنگ نامتقارن پیدا کرده ام. باید در باره اش مفصل تر بنویسم. جنگ نامتقارن جنگ ضعیف است در برابر قوی. 

آنچه قوی است آنچه قدرت حقیقی است زندگی است. زندگی از هر چیز دیگر راست تر و حقیقتی تر و پر زورتر است. وقتی جماعتی در برابر زندگی قرار گرفتند و زندگی را سرکوب کردند ممکن است بظاهر به انواع سلاحها و روشها و رسانه ها و فریبها مسلح باشند و هزار جور بهانه و توجیه دینی و غیردینی داشته باشند اما در موضع ضعف اند. دروغ سلاح ضعیفان است.

جنبش سبز جنبش راستی و راستان است. جنبش زندگی است. برای همین جنبشی باطراوت و شاد و نوآور است. جنبش سبز در برابر ریاکاری است. جنبشی بی ریا ست. چه نیازی دارد کسی به ریا وقتی می خواهد زندگی کند؟ وقتی می خواهد همه زندگی کنند؟ زندگی در جان خود شاد است و شادخوار. هیچ لذتی با لذت زندگی برابر نیست. داشتن زندگی فی نفسه شادمانه است. وقتی زندگی را برای دیگران هم بخواهی شادی کامل است. 

جنبش سبز دنبال انسان کامل نیست. دنبال شادی کامل است. دنبال شادی خوردن و شادی بخشیدن است.

فرهنگ ایرانی قرنها ست شادی را پاس داشته است و زندگی خواهی را. درک فرهنگ ایرانی از مرگ هم زندگی-نگر است. آن جمله درخشان که آن پیر کهنسال در پای گردوبنی که می کاشت گفت خلاصه فرهنگ ایرانی است: دیگران کاشتند و ما خوردیم ما بکاریم و دیگران بخورند. چه باک اگر من می روم. دیگران هستند. زندگی هست. همانطور که من از گردوبن دیگران گردو چیده ام من می روم و دیگران از درختی که من کاشته ام ثمر خواهند خورد.

این پذیرش دیگران این مهمان کردن دیگران این جهان را با شادی و کامرانی و پهلوانی گدراندن که شاهنامه آیینه آن است همین بن جنبش امروز ایرانیان است. آنها می خواهند زندگی خود را از دست مرگ طلبان ریاکار و عبوس از دست آخرالزمانی های جنگ طلب که ایران را ویران می خواهند تا تخیلات و توهمات خود را آب دهند و یاران خود را نان بخشند باز پس بگیرند.

جنبش سبز نه چریک مسلح دارد و نه ابزار ترور و انتقام و نه حزب و ایدئولوژی. حرف ساده ای دارد که لرزه به تن نظام تبعیض و سرکوب انداخته است: دیگر تحمل نمی کنیم که زندگی ما را حرام کنید. زندگی مان را پس می گیریم. این را هیچ لشکری بازداری نمی تواند کرد. سبزها جنبش خود را زندگی می کنند. این را پس از سی سال چالش روزانه با حرام کنندگان زندگی خوب آموخته اند. و تمام آموخته هایشان را اکنون به میدان آورده اند. این جنبش مرگ ندارد. چون بزرگداشت زندگی است. عین زندگی است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست